این روزا فکرم همه جوره درگیره
اینکه چیشد یاد بیان افتادم..چرا الان چرا اینجا
اینکه خیلی وقت بود دوستامو ندیده بودم و هدیه ای که خیلی وقت پیشا خریده بودمو بالاخره رسوندم دست صاحبشون
اینکه دلم میخواد آشوب بنویسم ولی انگار بیشتر جزر و مد ام...
اینکه بعد دوهفته و حتی بیشتر وصل شی به تلگرام و اینستا و ببینی دوستای مجازیت همه پیام دلتنگی و مراقب خودت باش دادن و اونایی ک پیام ندادن خودم با نگرانی و دعا دعا که حتما فردا اونام وصل میشن...میون این دلشوره ها اخبار رو ببینی بشنوی..از اون طرف اخرین اپدیت های چنلای کیپاپ و موزیکو ببینی که انگار دنیا بی توجه به وضع ما پیش رفته و میره..کسی جز خودمون دلسوز ما نیست..
میون اینا یه دانشجوی فلک زده ای که خونه جدید هنوز خط تلفن نداره چه برسه وایفای و سیستمت آواره تو مغازه بابا که دوستش ببره تعمیر کنه...کاش میشد بین این همه شلوغی و بیچارگی یه تف کنم تو صورت مسئول آموزش که بعد 20سال از تاسیس دانشگاه تازه قانون مسخره تحویل پروژه در همان ترم و عدم تمدید زمان رو گذاشته و برای یبار تو زندگیش میخواد به قوانین عمل کنه.
کاش ...ولش کن..گور بابای همه چی