Breath in ,Breath out

یه نفس عمیق...همیشه یه نفس عمیق،چه وقتی میخوام کاری شروع کنم،چه وقتی ناراحتم و چه وقتی که گیجم..

افکارم نامرتب تر از قبل شده،مثل خونه ای که معلوم نیست وسایلش داره جمع میشه برای رفتن یا پهن میشه برای موندن.

اطرافمو نگاه میکنم،چراغ راهرو نور کمی انداخته رو جعبه ها ،سومین اسباب‌کشی امسال...یعنی بقیه هم انقدر حس آوارگی دارن؟

از این خونه و خونه بعدی متنفرم..هیچ احساس تعلقی ندارم.

گریه و زاری و قهر وخودزنی هیچ افاقه ای نکرد..اگر نظر من مهم نیست و تصمیمت رو گرفتی پس چرا میپرسی؟

همه حرف از دوست داشتن میزنن...ولی همیشه اولویت خودشونن،دروغگوهای آماتور...جالبه که همین آدم ها تو رو خودخواه صدا میکنن .

هردفعه حرف زدم صدامو،کلاممو بُریدن. انگیزه ای که تو نطفه خفه کردید و خیال میکنید سقط کردن جنین چندروزه قتل حساب نمیشه؟ چه ابلهانه

از هوشم تعریف میکنی ، خیال میکنی خیلی زرنگی،خیلی ساده میخوای خواسته هات خواستم شه ..چقدر مسخره 

دوست ندارم حتی یذره ،کارات منو تبدیل به یه شیطان کرده

هرچی تا الان نگفتم برام یه درده ..آرزوهات صدبار خفم کرده

نقطه امن یه آواره
دوست نادیده و ناشناخته
گیج و خسته
نامه هام به دستت رسید؟
طراح قالب : عرفـــ ـــان انرژی میگیریم از بلاگ بیان