زیر پتو خودمو حبس کردم.صورتم از گرمای نفسام دم کرده اما 162 سانت پایین تر نوک انگشتای پاهای گودولوبودوخم با وجود جوراب و پتو جوری یخ زده که اگه قطعش کنن احتمالا نفهمم.
روزای کسالت باری رو میگذرونم....ده سالی هست همینه و ده سالی هست بابام میگه «این روزام میگذره»...
آره بابا میگذره،همه چی میگذره،از اولین سالگرد مرگ مامان بزرگ،از سیزدهمین سالگرد بابابزرگ،دوران نوجوونیم و استرس اینکه بخاطر مسائل خانوادم قضاوت شم،از دوران کنکور و فشارای بیخودی که میاوردی تا هرهفته ازمون قلمچی بدم و بعدش بشینم با معلم فیزیک تست هارو مرور کنم،از سال اول دانشگاهمو و اعتراضاتی که کلی گمشده داشت کلی دل شکست و همه بزوز خرده های دلاشونو از کف زمین جمع کردن،از ساختن رفاقت تو دانشگاهی که کلی آدم دورو و پست و زیرآبزن داره،از جنگ دوازده روزه که هرروزش یسال بود ،از الان...
من واقعا خسته شدم..مهم نیست چقدر تلاش کنم جلوی گریه های داداشم،جلوی نگاه ماتم زده و تن رنجور بابام قوی باشم نشون بدم نه با این بادا نمیلرزم،در نهایت وقتی که معلوم نیست روزه یا شب من میلرزم،میترسم و با تمام وجود گریه میکنم . من دیگه توانایی نگران بودن ندارم نه حتی برای خودم..
روزی که ترانه رو بعد مدتها دیدم اینبار در نقش خودش..این دختر مثل همیشه زیبا بود حتی با زخم هاش...چقدر ترسیدم چقدر گریه کردم...چقدر احتمال داره منم روزی بیدار شم و خودمو نشناسم؟ ممکنه منم انقدر زیربار فشار گرفتار شم و درد تا این حد منو بشکنه ؟ من حتی با شنیدن احتمال اینکه خوب میشم هم اروم نشدم..سلول به سلولم ترس شده...نمیخوام..اصلا نمیخوام
میتسوری..ممنونم که باز پرسیدی..راشل..مرسی که به حالم اهمیت میدی..بچه ها من میترسم و غمگینم ولی با اینحال باز حالم خوبه...این روزام میگذره:)